آخرین اخبار
ورزشی
کد مطلب: 81650
نامه ي فرزند شهيد:(سلام بابا!)
زندگاني سردارشهيد هوشنگ منصوري
تاریخ انتشار : 1393/10/22 21:05:38
نمایش : 3989
خانواده منصوري در سال 1338 شاهد تولد كودكي بود كه بر طالع بلندش اسطوره شدن در عشق و حق، مكتوب شده بود.
به گزارش خبرنگار سلام لردگان؛ سردار شهيد «هوشنگ منصوري» دومين فرزند خانواده بود حمزه علي، پدر هوشنگ بيش از دو سال نتوانست سايه باعزت خود را بر سر اين كودك تداوم بخشد و دست تقدير اولين آزمون خويش را در مورد هوشنگ از همين سن با فقدان پدر آغاز كرد تا مادر و عموي بزرگش نيز در اين آزمون نقش خود را ايفا كرده باشند. از دوران كودكي و نوجواني اش حكايت هاست، از همان دوران به شكوه و عظمت نماز و دعا و اطاعت پي برده بود.

دوران تحصيلات ابتدايي را در روستاي شهريار فلارد، مقطع راهنمايي را در شهرستان لردگان و دبيرستان را در شهرستان شهرضا و در رشته برق سپري نمود. پس از اخذ مدرك ديپلم در سال هاي 59 الي 60 به مدت يك سال در آموزش وپرورش شهرستان لردگان بخش فلارد روستايي شهريار محل تولد خود معلم بود. در سال 1359 در آزمون ورودي دانشگاههاي آن زمان شركت كرد و در رشته مهندسي برق همزمان در سه دانشگاه تهران، اصفهان و شيراز قبول شد و ... هرگز نرفت!!؟.

كه چرايي اين نرفتن نيز چون اسرار ديگر كه هيچگاه آنان را حتي بر نزديك ترين كسانش افشا نساخت همواره در هاله اي از ابهام قرار داشت.

علاقمند بود كه هميشه در جبهه جنگ حضور داشته و ديگران را در اين راستا بسيار تشويق مي كرد بطوري كه اكثر برادران وي و بستگانش در سنين كم با تشويق وي در جبهه ها در زمان جنگ حضور مي يافتند.

او سرانجام در سال 64 در جبهه هاي جنگ حق عليه باطل با توجه به مسئوليتي (فرمانده گروهان) هم كه داشت در خط مقدم بر اثر انفجار گلوله توپ دشمن دچار موج گرفتگي شديد شد.

پس از مدتي تحت درمان به منزل انتقال يافت. با وجود وضعيت نابسامان جسمي و روحي در زمان جنگ هيچگاه حاضر نبود در منزل استراحت كند. مي گفت: «جنگ است مي بايستي به خدمت ادامه داد. تا نفس در بدن دارم.» با آن وضعيت بسيار بد آثار موج گرفتگي، كمر همت را به خدمت و كمك به جبهه هاي جنگ بسته بود كه سرانجام با توجه به اينكه فرمانده بسيج ناحيه مقاومت (حوزه) شهرستان لردگان بود در حين ماموريت اردوي نظامي بسيج دانش آموزي در كنار رودخانه خرسان سردشت طلاييه دچار موج گرفتگي شد و به شهادت رسيد.

گفتني است سردار شهيد هوشنگ منصوري در زمان حيات پربار خويش فرماندهي گروهان رزمي در جبهه هاي نبرد، مسئوليت تعاون سپاه شهرستان لردگان، فرماندهي نواحي مقاومت حوزه هاي منطقه ريگ و آلوني و فرماندهي بسيج ناحيه مقاومت شهرستان لردگان را برعهده داشته است.

 

□ روزنامه كيهان > شماره 19125 15/4/87 > صفحه 13

________________________________________

نامه ي فرزند شهيد:(سلام بابا!)

عصر، عصر انفجار اطلاعات و ماهواره است و در چنين روزگاري که «ايميل» يکه تازي مي کند، نامه نگاري به کنج عزلت و غربت خزيده است.

اما در روزگاري که کسي براي کسي نامه نمي نويسد، دختري براي پدرش نامه نوشته است. دختري که وقتي تنها دو ماه داشت، پدرش را از دست داد.

اسماء در روستايي زندگي مي کند که خيلي از تهران دور است ولي انگار روستاي «شهريار فلارد» (شهرستان لردگان- استان چهار محال و بختياري) به آسمان نزديک تر است.

نمي دانم اسماء اين نامه را که به کدامين نشاني فرستاد اما بخت يار ما بود و نسخه اي از آن هم به دست ما رسيد و نمي دانم پدر اسماء از خواندن اين نامه چقدر خوشحال شده است. شايد نامه را براي رفقايش در بهشت خوانده و گفته باشد: ببينيد دختر عزيزم برايم نامه نوشته است!

شايد هم بقيه گفته باشند: خوش به حالت!

اين نامه اسماء است:

 

سلام بابا!

اميدوارم حالت خوب باشد. اين چندمين نامه اي است که برايت مي نويسم، چند وقت پيش، وقتي به خوابم آمدي زماني بود که با هم در مراسم بزرگداشت شهداي شهرستان شرکت و کلي با هم درددل کرديم، خدا مي داند که من چقدر خوشحال شدم. مطمئنم الآن هم به حرف هاي دختر کوچکت گوش خواهي داد.

پدرجان! نمي داني چقدر دلم برايت تنگ شده است. نمي داني اين مدت چقدر به من سخت گذشته است. عمويم خيلي سعي مي کند جاي خالي ترا برايم پر کند اما... بگذريم؛ وقتي از او مي پرسم: «پدرم کجاست؟...» اشک در چشمانش جمع مي شود و مي گويد: «يک روز جمعه، نزديک ظهر خواهد آمد»، و من براي آن که او را نرنجانم، خود را راضي و خشنود نشان مي دهم. مي دانم که او هم چون من تو را گم کرده است.

يک روز ديدم مادرم به همراه عمو، در کنار صندوقچه اي که وسايل و لباس هاي رزمي ات را در ميان آن نگهداري مي کرد نشسته و گريه مي کنند. دلم سوخت، آن قدر که پيراهن سبز حسيني و چفيه ات را برداشتم و بوييدم. از عطر بوي لباس هاي به يادگار مانده ات، من هم به گريه افتادم.

چقدر دلم مي خواست مثل برادر و خواهر بزرگم لااقل چهره تو را ديده بودم و مثل آنها حداقل چند بار تو را در آغوش گرفته و از ته دل صدا مي کردم... «بابا»... و حال تنها اين عکس ها و چهره مظلوم و مهربان توست که جاي خالي ات را برايم پر مي کند.

راستش بابا وقتي هم سن و سالان خود را مي بينم که دست پدرهايشان را گرفته اند، کمي حسودي ام مي شود؛ آخر من هم دلم مي خواهد در کنار تو و دست در دست تو آن قدر راه بروم که از نفس بيفتم. چقدر شيرين است، تنها با تو، همه جا رفتن وهمه جا را ديدن.

پدر جان، وقتي شنيدم قرار است مراسم بزرگداشت شهداي منطقه و شهرستان به مناسبت گرامي داشت روز پاسدار (سوم شعبان) تشکيل شود تا در آن از شما تجليل به عمل آيد، با خودم گفتم، اگر خودت اينجا بودي حتما ناراحت مي شدي و مي گفتي «چرا من؟، بسيجيان سلحشور و قهرمان از من سزاوارترند.»

راستي شنيدم بسيجي ها، مجروحين و جانبازان را خيلي دوست داشتي و هميشه و در هر موقعيتي آنان را بر خود ترجيح مي دادي. وقتي خاطرات تو را از زبان همرزمان و همين بسيجيان مي شنوم، در ذهنم تو را مي بينم که گاهي به ياري محرومان مي شتابي، گاهي رزمندگان گردان و دانش آموزان بسيجي را هدايت مي کني و گاهي به ديدار فرزندان شهدا و خانواده هاي آنان مي روي. کاش روزي نوبت به ملاقات من هم برسد.

راستي بابا، چند وقت پيش براي بازديد از مناطق جنگي به جنوب رفته بودم. آن جا همان طوري بود که در خواب بارها و بارها ديده بودم. هنوز نخل هاي سوخته و بي سر به آسمان اشاره مي کردند و محل مجاهدت ايثارگران و جانبازان، و پرواز و معراج شهيدان را نشان مي دادند. مشتي از خاک آن منطقه را برداشتم و بو کردم؛ عجيب بوي تو را مي داد. از شوق وضو گرفتم و دو رکعت نماز خواندم و ثواب آن را به روح حضرت امام خميني(ره)، تو و ساير شهيدان دفاع مقدس تقديم کردم.

مي دانم اگر امروز اينجا بودي مي گفتي که: «پايان جنگ، پايان مبارزه و ايثارگري نيست که دشمن هنوز در کمين است؛ و با شبيخون فرهنگي مي خواهد به اهداف شوم خود برسد.»

پدرجان! من امروز به همه اعلام مي کنم که:

«مبادا اجازه دهيد که بيرق اسلام بر زمين بيفتد،

مبادا ارزش هاي هشت سال دفاع مقدس را فراموش کنيد.

مبادا رهبر فرزانه انقلاب و چشم و چراغ فرزندان شهدا را تنها بگذاريد

و مبادا مديون خون شهيدان باشيد.

مبادا حقيقت را فداي مصلحت کنيد و با سستي و کاهلي در پاسداشت آرمان هاي انقلاب و حضرت امام(ره) گرد يتيمي را دوباره بر چهره فرزندان شهدا بنشانيد.

 

بدانيد که امروز فرزندان شهيدان، سربازان کوچک انقلاب و ولايت هستند و براي تحقق اهداف متعالي پدران شهيدشان حاضرند تا پاي جان مقاومت و ايستادگي کنند.

پدرجان! اينک من و تمام فرزندان شهدا، به خون معطر و عظمت راه درخشان تان سوگند مي خوريم که: «در ترويج آرمان بلند شما از هيچ مجاهدت و تلاشي دريغ نورزيم.»

والسلام

دختر کوچکت- اسماء منصوري (فرزند شهيد هوشنگ منصوري)

 
 
 
 
احمد زندگینامه سردارشهید منصوری بسیار عالی است
| |
1393/11/10 21:21:35
28
28
| |
1393/11/10 21:21:52
0
29
| |
1393/11/10 21:21:58
0
26
| |
1393/11/30 23:16:30
0
26
پا سلام وتشکر زندگینامه سردار شهید هوشنگ منصوری بسیار عالی میباشد .f
ارسال کننده
ایمیل
متن
 


جهت عضويت در کانال خبري سلام لردگان اينجا را کليک کنيد

 
پیوند
سايت رهبري

دولت

مجلس